lahezati ba ham bashim

فعلا فقط سلام...

lahezati ba ham bashim

فعلا فقط سلام...

یک دوستی بدون حاشیه


من حال تورو عوض کنم و گاهی...تو حالم رو عوض کن


یک دوستی توی چارچوب انسانیت با فکر سالم


سالم بیا سالم تر برو


اگه خوشت اومد خوشحال میشم اگه خوشت نیومد شرمندتم که...


وقتت رو هدر دادم...

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۲۳
    :))
  • ۹۴/۰۵/۰۳
    :)))
محبوب ترین مطالب

۱۰ مطلب با موضوع «شب شعر» ثبت شده است

شب شعر (شهریار)

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند....


دریافت

شب شعر (فروغ فرخزاد)

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش   فروغ فرخزاد

 

او شراب بوسه میخواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را   فروغ فرخزاد

 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند  فروغ فرخزاد

 

 

شب شعر (خیام)

شیخی به زن فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا شیخا هرآنچه گویی هستم

آیا تو آنچه مینمایی هستی   خیام

 

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

روزی دگر از نوبت عمرم بگذشت

هرگز غم دوروز مرا یاد نکرد

روز یکه نیامدست و روزی که گذشت خیام

 

ای دل ز زمانه رسم احسان مطلب

وز گردش دوران سرو سامان مطلب

درمان طلبی درد تو افزون گردد

با درد بساز و هیچ درمان مطلب  خیام

 

 

شب شعر(وحشی بافقی)

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم وحشی بافقی

 

تا مقصد عشاق رهی دورو دراز است

یک منزل از آن باذیه ی عشق مجاز است

در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی

بینی که دراین ره چه نشیب و چه فراز است  وحشی بافقی

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایمن شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر برگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سروسامان دارد  وحشی بافقی

 

(شب شعر) شهریار

در دیاری که درو نیست کسی یار کسی

کاش یا رب که نیوفتد به کسی کار کسی

هرکس آزار من زار پسندید ولی

نپسمدید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد

هرکه چون ماه برافروخت شب تار کسی شهریار

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن باما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟ شهریار

(شب شعر) باباطاهر

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد باباطاهر

 

مرا نه سر نه سامان آفریدند

پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطرات رفتند در خاک

مرا از خاک ایشان آفریدند بابا طاهر

 

ز دست دیده و دل هردو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

یسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد باباطاهر

 

به قبرستان گذر کردم کم و بیش

بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بیکفن در خاک رفته

نه دولتمند برده یک کفن بیش باباطاهر

(شب شعر)حافظ

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشقی دمی خوش بود

در کار خیرحاجت هیچ استخاره نیست

حافظ شیرازی

 

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع

آتش آنست که در خرمن پروانه زدند

حافظ شیرازی

 

خرم آنروز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

گرچه دانم که به جایی نرسد راه غریب

من ببوی سر آن زلف پریشان بروم

نذر کردم گر ازین غم بذر آیم روزیتا در میکده شادان و غزل خوان بروم

حافظ شیرازی

 

 

شب شعر (فریدون مشیری)

بی تو! مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره پیچید عطر صد خاطره چرخید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گدشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

یادم آمد تو به من گفتی:ازین عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی پندی ازین شهر سفر کن

با تو گفتم:حذر از عشق؟ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

اشکی از شاخه فرو ریخت...

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لغزید ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه گسستم نه رمیدم

رفت در ظلمت غم

آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم... 

فریدون مشیری

شب شعر (قیصر امین پور)

گفتی:غزل بگو چه بگویم؟مجال کو؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟

پر میزند دلم برای غزل ولی

گیرم هوای پر زدنم هست بال کو؟

تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله قیل وقال کو؟ قیصر امین پور

 

 

چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها

دست ها تشنه ی تقسیم فراوانیها...

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویم ها گفتن و ما باور نکردیم

دل در تب لبیک تاول زد ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم ترک نکردیم

دلم قلمروی جغرافیای ویرانیست

هوای ناحیه ی ما همیشه بارانیست قیصر امین پور

 

 

سراپا اگر زرد پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

گواهی بخواهید<اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سر بلند و سری سر به زیر

ازین دست عمری به سر برده ایم قیصر امین پور

 

تا شعله در سریم پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم از فوج دیگریم

پرواز بال ما در خون تپیدن است

بی درد و بی غم است چیدن رسیده را

خامیم و درد ما از کال چیدن است قیصر امین پور

شب شعر(فروغ فرخزاد)

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیده ز ره غبار آلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور آرزویم بود    فروغ فرخزاد

 

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودک سبکسر بود

خود ندادم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد فروغ فرخزاد

 

 

من نمیخواهم 

سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمیخواهم

او بلغزد دور از من روی معبر ها

یا بیافتد خسته و سنگین

زیر پای رهگدر ها فروغ فرخزاد

 

چرا امید بر عشقی عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل دیوانه اش را

به گوش عاشقی بیگانه خو گفت فروغ فرخزاد

 

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده از خود کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش یاران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن فروغ فرخزاد